X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

...*من و المان...*

*ورود اسپانیایی ها ممنوع!این جا جایی برای ان ها نیست*!

سلام من اومدم. 

این روزا بی حوصلم خیلی. 

عید داره میاد ولی نمی دونم چمه 

کله مدرسه رو هم المانی کردم رفت. 

همه با من مهربون شدن(البته یه سری هم عینه چی ازم میترسن) 

دوباره رفتم مدرسه 

دوباره شلوغ کاریام شروع شد 

از دراوردنه ادای معلم تا انداختن پروژکتور روی میزه معلم. 

من نمی دونم این معلمه دین و زندگیمون چه قدر مسخرست.تو فکر اینم به کاری کنم حالش بگیره راه کار پیشنهاد بدی انجام بدم. 

تو هفته پیشم اعصابم خورد بود حوصله هم که ابدا معلم شیمی مونو که خیلی بد درس میده و اصلا بلد نیست کلاس و اداره کنه بیرون کردم 

اگه گفتید چی جوری؟؟؟؟ 

من اگه حوصله نداشته یاشم سگ می شم.معلمون صداش گوش خراش 

بچه ها هم وراج.کاریشون نمیشه کرد.اون معلمه خنگ هم که هی میزد رو میز دیوانه شده بودم دیگه 

۲بار صداش زدم نشنید باره سوم گفتم هوی جواب داد فهمیدم جزء ادمیزاد نیست.گفتم خانم:((میشه بچه هارو ساکت کنید؟؟)) 

گفت:((ساکت نمی شن !من چی کار کنم؟؟؟)) 

منم اون روی سگم بالا اومد گفتم تو که عرضه نداری بچه ها رو ساکت کنی پاشو برو بیرون 

اونم:((این جا یا جایه منه یا جایه تو!!!)) 

بنده چشم سفید:((جایه من خوبه.شما می تونید برید بیرون)) 

اونم رفت 

بچه ها هم از ترسه خشمه بنده اروم و دست به سینه نشتن.مدیر اومد فکر کرد من ازش می ترسم(کور خونده بود) 

رو به من گفت شُکری  

-بله خانم 

-چرا به خانم ایرانی گفتی برو بیرون 

-من نگفتم بره بیرون گفتم بچه ها رو ساکت کنید.ایشونم نتونست قهر کرد اومد دفتر. 

بچه ها:بله خانم.بیچاره شُکری که حرفه بدی نزد.این بچه ها اصلا زبون به دهن نمی گیرن 

-باشه من الان به خان ایرانی میگم که این جلسه نیاد سره کلاس.تا اونایی که حرف می زدن ادب شن 

بچه ها هم از خدا خواسته.دوباره شد کلاس حموم زنونه(مردونه.من نمیدونم) 

با یک نگاه من بچه ها صداشونو کم کردن.نشستیم من و دوستم مژده(اونم ارمین و دوست داره) واسشون فول البومه ارمین جون و اجرا کردیم و منم چند تا اهنگه انگیلیسی اجرا کردم که قرار شد من برم امریکن ایدل 

 

بعد نقد و بررسی بازی بایرن-دورتموند که بسیار بحثه جالبی بود. 

بعدشم بچه ها از عید و لباس عید و سفره ۷سین و خانوادشون گفتن.وقتی داشتن تعریف می کردن یهو دلم تنگ شد واسه داییم و عموم که هر سال سره خاکشون سال تحویل می کنیم.دلم شکست اشک تو چشام جمع شد.خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم ولی نمی شد  همه ی غم هام یهو جمع شدن من گریه کردم به خاطر اینکه سره سفره ۷ سین نمی شینیم.گریه کردم چون دلم می خواس عید و المان باشم.گریه کردم واسه دلم ولی الان خیلی بهترم امروز بهم خوش گذشت یه دله سیر گریه کردم راحت شدم. 

 

دیگه الان خوبمممممممممممممممممممممممممم 

 

دوستون دارم خیلی زیاد(در حده بوندس لیگا

نوشته شده در شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 03:53 ب.ظ توسط انیتا نظرات (47)


Design By : Pichak